loading...
کتابخانه
ابراهیم بازدید : 48 سه شنبه 03 مرداد 1391 نظرات (0)
دفتر اول بشنو این نی چون شکایت می کند از جدایی ها حکایت می کند کز نیستان تا مرا ببریده اند در نفیرم مرد و زن نالیده اند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هرکسی که دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش من به هر جمیعتی نالان شدم جفت بد حالان و خوش حالان شدم هرکسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من سر من از ناله من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست تن زجان و جان زتن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست آتشست این بانگ نای و نیست باد هرکه این آتش ندارد نیست باد آتش عشقست کاندر نی فتاد جوشش عشقست کاندر می فتاد نی حریف هرکه از یاری برید پرده هااش پرده های ما درید همچو نی زهری و تریاقی که دید همچونی دمساز و مشتاقی که دید نی حدیث راه پرخون می کند قصه های عشق مجنون می کند محرم این هوش جز بیهوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست در غم ما روز ها بیگاه شد روز ها با سوز ها همراه شد روز ها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد هرکه بی روزیست روزش دیر شد در نیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید و السلام بند بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر گر بریزی بحر را در کوزه یی چند گنجد قسمت یک روزه یی کوزه چشم حریصان پر نشد تا صدف قانع نشد پر در نشد هر که را جامه ز عشقی چاک شد او زحرص و عیب کلی پاک شد شاد باش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علتهای ما ای دوای نخوت ناموس ما ای تو افلاطون و جالینوس ما جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد عشق جان طور آمد عاشقا طورمست و خر موسی صاعقا هرکه او از همزبانی شد جدا بی زبان شد گرچه دارد صد نوا چونکه گل رفت و گلستان در گذشت نشنوی زان پس زبلبل سر گذشت جمله معشوقست و عاشق پرده یی زنده معشوقست و عاشق مرده یی چون نباشد عشق را پروای او او چو مرغی ماند بی پر وای او من چگونه هوش دارم پیش و پس چون نباشد نور یارم پیش و پس عشق خواهد کین سخن بیرون بود آینه غماز نبود چون بود آینت دانی چرا غماز نیست زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست (ابیات سر آغاز مثنوی) عاشقی گر زین سر و گر زان سر است عاقبت ما را بدان سر رهبر است هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن گرچه تفسیر زبان روشنگر است لیک عشق بی زبان روشنتر است چون قلم اندر نوشتن می شتافت چون به عشق امد قلم بر خود شگافت عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت باید از وی رو متاب **** خوشتر آن باشد که سر دلبران گفته آید در حدیث دیگران گفت مکشوف و برهنه گوی این بازگو دفعم مده ای بوالفضول پرده بردار و برهنه گو که من من نخسپم با صنم در پیرهن گفتم ار عریان شود او در عیان نه تو مانی نه کنارت نه میان آرزو می خواه لیک اندازه خواه بر نتابد کوه را یک برگ کاه آفتابی کز وی این عالم فروخت اندکی گر پیش آید جمله سوخت *** عشقهایی کز پی رنگی بود عشق نبود عاقبت ننگی بود (دفتر اول آغاز قصه کنیزک و پادشاه) *** راه جان مر جسم را ویران کند بعد ویرانیش آبادان کند کرد ویران خانه بهر گنج زر وزهمان گنجش کند معمور تر آب را ببرید و جو را پاک کرد بعد از آن در جو روان کرد آب خورد (قصه طوطی ومرد بقال، دفتر اول) *** ما در این انبار گندم می کنیم گندم جمع آمده گم می کنیم می نیندیشیم آخر ما به هوش کین خلل در گندمست از مکر موش موش تا انبار ما حفره زدست وز فنش انبار ما ویران شدست اول ای جان دفع شر موش کن و انگهان درجمع گندم کوش کن گرنه موشی دزد در انبار ماست گندم اعمال چل ساله کجاست ریزه ریزه صدق هر روزه چرا جمع می ناید در این انبار ما *** گر جهان پیشت بزرگ و بی بنیست پیش قدرت ذره یی می دان که نیست این جهان خود حبس جانهای شماست هین روید آن سو که صحرای شماست این جهان محدود و آن خود بی حد است نقش و صورت پیش آن معنی سد است *** هرکه او بیدار تر پر درد تر هرکه او آگاه تر رخ زرد تر انبیا در کار دنیا جبری اند کافران در کار عقبی جبری اند انبیا را کار عقبی اختیار جاهلان را کار دنیا اختیار *** یک گهر بودیم همچون آفتاب بی گره بودیم و صافی همچو آب چون به صورت آمد آن نور سره شد عدد چون سایه های کنگره *** مادر بت ها بت نفس شماست زانکه آن بت مار و این بت اژدهاست (قصه آن پادشاه جهودی که از تعصب نصرانیان را می کشت، دفتر اول) *** از که بگریزم از خود، ای محال از که برباییم از حق ای وبال قصه عزراییل و مردی که از او می گریخت، دفتر اول) *** مکر ها در کسب دنیا بارد است مکر ها در ترک دنیا واردست مکر آن باشد که زندان حفره کرد آنکه حفره بست آن مکریست سرد *** جبر چه بود بستن اشکسته را یا بپیوستن رگی بگسسته را چون در این ره پای خود نشکسته یی برکه می خندی چه پا را بسته یی وانکه پایش در ره کوشش شکست دررسید او را براق و بر نشست *** از درمها نام شاهان برکنند نام احمد تا ابد بر می زنند نام احمد نام جمله انبیاست چونکه صد آمد نود هم پیش ماست *** جان ز پیدایی و نزدیکیست گم چون شکم پر آب و لب خشکی چو خم *** هر نفس نو می شود دنیا وما بی خبر از نو شدن اندر بقا عمر همچون جوی نونو می رسد مستمری می نماید در جسد *** ای شهان کشتیم ما خصم برون ماند خصمی زو بتر در اندرون کشتن این کار عقل و هوش نیست شیر باطن سخره خرگوش نیست (قصه شیر و خرگوش، دفتر اول) *** پس محل وحی گردد گوش جان وحی چه بود گفتنی از حس نهان گوش جان و چشم جان جز این حس است گوش عقل و گوش ظن زین مفلس است (قصه رسول روم و امیر المومنین عمر رض،) *** چون تو در قران حق بگریختی با روان انبیا آمیختی هست قران حالهای انبیا ماهیان بحر پاک کبریا (قصه رسول روم و امیر المومنین عمر رض،) *** قافیه اندیشم و دلدار من گویدم مندیش جز دیدار من خوش نشین ای قافیه اندیش من قافیه دولت تویی در پیش من *** جمله شاهان بنده بنده خودند جمله خلقان مرده مرده خودند جمله شاهان پست پست خویش را جمله خلقان مست مست خویش را ما بها و خون بها را یافتیم جانب جان باختن بشتافتیم ای حیات عاشقان در مردگی دل نیابی جز که در دل برده گی (قصه طوطی و بازرگان) *** هرکه با سلطان شود او همنشین بر درش شستن بود حیف و غبین دستبوسش چون رسید از پادشاه گر گزیند بوس پا باشد گناه گرچه سر بر پا نهادن خدمت است پیش آن خدمت خطا و زلتست شاه را غیرت بود بر هر که او بو گزیند بعد از آن که دید رو غیرت حق بر مثل گندم بود کاه خرمن غیرت مردم بود اصل غیرتها بدانید از اله آن خلقان فرع حق بی اشتباه *** ای رهیده جان تو از ما و من ای لطیفه روح اندر مرد و زن مرد وزن چون یک شود آن یک تویی چونکه یک ها محو شد آنک تویی این من و ما بهر آن ساختی تاتو با خود نرد خدمت باختی تا تو و من ها همه یک جان شوند عاقبت مستغرق جانان شوند تافت نور صبح و ما از نور تو در صبوحی با می منصور تو داده تو چون چنین دارد مرا باده که بود که طرب آرد مرا باده در جوشش گدای جوش ماست چرخ در گردش گدای هوش ماست باده از ما مست شد نی ما از او قالب از ما هست شد نه ما از او ما چو زنبوریم و قالبها چو موم خانه خانه کرده قالب را چو موم *** دانه باشی مرغکانت برچنند غنچه باشی کودکانت برکنند دانه پنهان کن به کلی دام شو غنچه پنهان کن گیاه بام شو مادحت گر هجو گوید بر ملا روز ها سوزد دلت زان سوزها گرچه دانی کوز حرمان گفت آن کان طمع که داشت از توشد زیان آن اثر می ماندت در اندرون در مدیح این حالتت هست آزمون آن اثر هم روز ها باقی بود مایه کبر و خداع جان شود لیک ننماید چو شیرینست مدح بد نماید، زانکه تلخ افتاد قدح (قصه طوطی و بازرگان) *** این همه گفتیم لیک اندر بسیج بی عنایات خدا هیچیم هیچ *** هین که اسرافیل وقتند اولیا مرده را زیشان حیاتست و نما جان هر یک مرده یی از گور تن برجهد زآوزشان اندر کفن گوید این آواز زآواز ها جداست زنده کردن کار آواز خداست ما بمردیم و بکلی کاستیم بانگ حق آمد همه بر خاستیم بانگ حق اندر حجاب و بی حجاب آن دهد کو داد مریم از جیب ای فناتان نیست کرده زیر پوست باز گردید از عدم زآواز دوست مطلق آن آواز خود از شه بود گرچه از حلقوم عبد الله بود گفته او را من زبان و چشم تو من حواس و من رضا و خشم تو رو که بی یسمع و بی یبصر تویی سر تویی چه جای صاحت سر تویی چون شدی من کان لله از وله من ترا باشم که کان الله له گه توی گویم ترا گاهی منم هرچه گویم آفتاب روشنم هرکجا تابم ز مشکلات دمی حل شد انجا مشکلات عالمی ظلمتی را کافتابش بر نداشت از دم ما گردد آن ظلمت چو چاشت آدمی را او به خویش اسما نمود دیگران را زآدم اسما می گشود خواه زآدم گیر نورش خواه از او خواه از خم گیر می خواه از کدو کین کدو با خنب پیوستست سخت نی چو تو شاده آن کدوی نیکبخت (داستان پیر چنگی در عهد عمر رض) *** آن نمک کز وی محمد املحست زان حدیث با نمک او افصحست این نمک باقیست از میراث او با توند آن وارثان او بجو پیش تو شسته ترا خود پیش کو پیش هستت جان پیش اندیش کو گر تو خود را پیش و پس داری گمان بسته جسمی و محرومی ز جان زیر و بالا پیش و پس وصف تنست بی جهت ها ذات جان روشنست بر گشا از نور پاک شه نظر تا نپنداری تو چو ن کوته نظر *** استن این عالم ای جان غفلتست هوشیاری این جهان را آفت است هوشیاری زان جهانست و چو آن غالب آید پست گردد این جهان هوشیاری آفتاب و حرص یخ هوشیاری آب و این عالم وسخ *** پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود با عصا اگر کوران ره دیده اند در پناه خلق روشن دیده اند گرنه بینایان بدندی و شهان جمله کوران مرده اندی در جهان او عصا تان داد تا پیش آمدیت آن عصا از خشم هم بر وی زدیت *** داد خود از کس نیابم جز مگر زانکه او از من به من نزدیکتر کین منی از من رسد دم دم مرا پس ورا بینم چو این شد کم مرا *** در وجود آدمی جان و روان می رسد از غیب چون آب روان *** نان دهی از بهر حق نانت دهند جان دهی از بهر حق جانت دهند گر بریزد برگهای این چنار برگ بی برگیش بخشد کردگار *** این سخن شیر است در پستان جان بی کشنده خوش نمی گردد روان *** گفت پیغامبر که زن بر عاقلان غالب آید سخت و بر صاحب دلان باز بر زن جاهلان چیره شوند زانکه ایشان تند و بس خیره روند *** گفت والله عالم السر الخفی کافرید از خاک آدم را صفی در سه گز قالب که دادش وانمود هرچه در الواح و در ارواح بود تا ابد هرچه بود او پیش پیش درس کرد از علم الاسمإ خویش تا ملک بی خود شد از تدریس او قدس دیگر یافت از تقدیس او آن گشادیشان کز آدم رو نمود در گشاد آسمانهاشان نبود در فراخی عرصه آن پاک جان تنگ آمد عرصه هفت آسمان گفت پیغامبر که حق فرموده است من نگنجم هیچ در بالا و پست در زمین و آسمان و عرش نیز من نگنجم این یقین دان ای عزیز در دل مؤمن بگنجم ای عجب گر مرا جویی در آن دلها طلب *** روی خوبان زاینه زیبا شود روی احسان از گدا پیدا شود پس از این فرمود حق در والضحی بانگ کم زن ای محمد بر گدا *** کل عالم را سبو دان ای پسر کو بود از علم و خوبی تا به سر قطره یی از دجله خوبی اوست کان نمی گنجد ز پری زیر پوست گنج مخفی بود ز پری چاک کرد خاک را تابان تر از افلاک کرد گنج مخفی بود ز پری جوش کرد خاک را سلطان اطلس پوش کرد *** گفت اکنون چون منی ای من درا نیست گنجایی دو من را در سرا *** جمله ما و من به پیش او نهید ملک ملک اوست ملک او را دهید چون فقیر آیید اندر راه راست شیر و صید شیر خود آن شماست *** تن همی نازد به خوبی و جمال روح پنهان کرده فر و پر و بال گویدش ای مزبله تو کیستی یک دو روز از پرتو من زیستی غنج و نازت می نگنجد در جهان باش تا که من شوم از تو جهان گرم دارانت ترا گوری کنند طعمه ماران و مورانت کنند بینی از گند تو گیرد آن کسی کو به پیش تو همی مردی بسی پرتو روحست نطق و چشم و گوش پرتو آتش بود در آب جوش آنچنانکه پرتو جان بر تنست پرتو ابدال بر جان منست جان جان چون کشد پا را زجان جان چنان گردد که بی جان تن بدان *** هرکرا در دل شک و پیچانیست در جهان او فلسفی پنهانیس می نماید اعتقاد و گاه گاه آن رگ فلسف کند روش سیاه الحذر ای مؤمنان کان در شماست در شما بس عالم بی منتهاست جمله هفتاد و دو ملت در توست وه که روزی آن برآرد از تو دست *** علم های اهل دل حمالشان علمهای اهل تن احمالشان علم چون بر دل زند یاری شود علم چون بر تن زند باری شود *** صورت بی صورت بی حد غیب زاینه دل تافت بر موسی ز جیب گرچه آن صورت نگنجد در فلک نه به عرش و فرش و دریا و سمک زانکه محدودست و معدودست آن آینه دل را نباشد حد بدان عقل اینجا ساکت آمد یا مضل زانکه دل یا اوست یا خود اوست دل عکس هر نقشی نتابد تا ابد جز زدل هم با عدد هم بی عدد تا ابد هر نقش نو کاید برو می نماید بی حجابی اندرو اهل صیقل رسته اند از بوی و رنگ هر دمی بینند خوبی بی درنگ نقش و قشر علم را بگذاشتند رایت عین الیقین افراشتند رفت فکر و روشنایی یافتند نحر و بحر آشنایی یافتند مرگ کین جمله از او در وحشتند می کنند این قوم بر وی ریشخند کس نیابد بر دل ایشان ظفر بر صدف آید ضرر نه بر گهر گرچه نحو و فقه را بگذاشتند لیک محو فقر را برداشتند *** دل بخواهد دست آید در حساب با اصابع تا نویسد در کتاب دست در دست نهانی مانده است او درون، تن را برون بنشانده است ***
ارسال نظر برای این مطلب

کد امنیتی رفرش
اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 5
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 2
  • باردید دیروز : 11
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 13
  • بازدید ماه : 15
  • بازدید سال : 29
  • بازدید کلی : 961